تبلیغات
حــــــــــرم رضـــــــــــوی

حــــــــــرم رضـــــــــــوی

بسم الله الرحمن الرحیم

کاش دوستی من با حجت صورت نمی گرفت.

اخه بعد از شهادت داداش حجت واقعا تنها شدم در صورتی که حجت دوستم بود اما انگار داداش من بود و یکی از اعضای خانواده ما محسوب میشد من میخوام در این چند نوشته طرز اشنا شدن خودم رو با داداش حجت و از رفتار های ان با ما برای شما بگم.

 

هرکس با شهدا خلوتی ساخت خود را یافت

وهرکس با دیگران پرداخت خود را باخت

 

سلام دوباره

داستان اشنایی من با داداش حجت از انجایی شروع شد که یک شب  که شب پنجم محرم الحرام 1390 بود .داستان از اینجا شروع شد که:

فکرکنم پنج شنبه حدود ساعت2 که من در همین ساعت در قبرستان بودم یک دفعه گوشیم زنگ خورد جواب دادم.پسر داییم بود بهم گفت میخوایم بریم سالن فوتسال شما با ما میاین؟

منم از انجایی که عاشق فوتسال بودم با میل دل پذرفتم.

ما رفتیم سالن بعد از سالن دیدم که خواهرم  بهم پیام داد نوشته بود که برو به این ادرس یه اقایی هست مداحه و ما از هیئتشون  سن و صندلیشون رو قرض گرفتیم برای مراسم شیرخوارگان حسینی میتونی بری بیاری گفتم اره میرم.

{البته بچه ها ناگفته نمونه که قبل از این هم درحد یه سلام وعلیک با داداش حجت رابطه داشتم.}

خلاصه ما بعد از بازی رفتیم به ادرس و امانتی هارو گرفتیم.

بعد از اینکه سن و صندلی رو بار زدیم بهشون گفتم اقای رحیمی فردا جمعه است روستای ما دعای ندبه میگیره میتونید بیاین دعا بخونید اول گفتن:نه!بعد با شوخی بهشون گفتم اگه نیاین دعای ندبه نمیخواد بیاین مراسم شیرخوارگان اخه چون اقا حجت مداح مراسم شیرخوارگان بود این حرفو زدم.

بعد دیدم یه لبخند زد وگفت انشالله!

ماهم خداحافظی کردیم وراه افتادیم وسایل رو رسوندیم.

جمعه شد.حدود ساعت7 بود فرمانده پایگاه بهم گفت:برو سر خیابون بایست اقای رحیمی میاد بیارش مسجد که دعا بخونه.منم تا اینو بهم گفت گفتم باشه زود دویدم رفتم سر خیابون ایستادم هوا هم خیلی سرد بود حدود 5 دیقه ایستاده بودم سر خیابون تا دیدم  داداش حجت با تاکسی اومد.

سریع رسوندمش مسجد دعا رو خوند بعد من زود سیستم صوتی رو برداشتم رفتم مدرسه چون مراسم شیرخوارگان اونجا برگزار میشد. اقا حجت هم بعد از خوردن صبحانه اومد مدرسه برای اینکه چشم خوشکلش به نامحرم نیفته خودش با 3تا روحانی منطقه رفتن تو یکی از کلاس ها نشستن.

بچه ها داداش حجت خیلی قشنگ میخندید منم عاشق خنده هاش بودم.خواستم یه کاری کنم که داداش حجت بخنده باعجله دویدم طرف کلاس در باز کردم به یکی از روحانی ها که دوست صمیمی بودیم گفتم :

حاجی توروخدا یه کاری بکن برام! گفت:چه کاری؟گفتم وقتی زنها بچه هاشونو میخوان ببرن بالای سرشون من که بچه ندارم حسودیم میشه. حاجی گفت:خب من چیکارکنم؟گفتم بیا بگیرمت رو دستام.

دیدم اقا حجت یکی از اون خنده های زیباشو کرد.

خلاصه بعدش من شماره داداش حجت رو گرفتم وشمارمو بهش دادم.

خلاصه این بود داستا اشنایی من و خادم الشهدا مداح و شهید کربلایی حجت الله رحیمی.

 

یا زهرا




طبقه بندی: دل نوشته،
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]
درباره وبلاگ

نظر سنجی
  • میزان صلوات شما برای شادی روح شهید رحیمی





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    حــــــــــــــــــــرم رضــــــــــــــــوی


    ضد گلوله
    Instagram