تبلیغات
حــــــــــرم رضـــــــــــوی

حــــــــــرم رضـــــــــــوی
نام شفا یافته: امیرهوشنگ ظاهری
نوع بیماری: سكته (فلج تمام بدن)
تاریخ شفا: 11/10/1371
امیرهوشنگ از اتاق بیرون دوید و فریاد زد: نور... نور... یك نور سپید. در صحن حیاط و بر تختی در زیر سایه‌سار آلاچیق وسط حیاط همه جمع بودند. خان دایی در حالی كه بر پشتی تركمنی تكیه داده بود، قلیان می‌كشید. مادربزرگ كنار سماور نشسته بود و چایی می‌ریخت. بچه‌ها دور باغچه حیاط دنبال هم می‌دویدند و سرو صدایشان تا آسمان می‌رسید.
زهرا كه در گوشه حیاط اجاقی زده بود و آش نذری می‌پخت هرازگاهی به بچه‌ها نهیب می‌زد: آهای، بچه‌ها، مواظب باشین، نسوزین. فاطمه در حالی كه بچه كوچكش را شیر می‌داد، كنار زهرا نشسته بود و به رضا كه باغچه‌ها را آب می‌داد، نگاه می‌كرد.
با دیدن امیرهوشنگ كه فریاد زنان از اتاق بیرون دوید، همه مات و متحیر به او خیره شدند. زهرا ناباور ناله‌ای كرد و بیهوش بر زمین افتاد. فاطمه كودكش را رها كرد و به سوی زهرا دوید. كودك به گریه افتاد. مادربزرگ او را به بغل گرفت و سعی كرد آرامش كند. رضا شیلنگ آب را رها كرد و سراسیمه به سوی امیرهوشنگ دوید. خان دایی قلیان را كنار گذاشت و در حالی كه از جا برمی‌خاست، زیر لب گفت: این یك معجزه است.
مادربزرگ، كودك را كه آرام گرفته بود روی تخت خوابانید و در حالی كه از خوشحالی اشك می‌ریخت، سر بر سجد گذاشت. زهرا همین كه به هوش آمد، فاطمه را ـ كه شانه‌هایش را می‌مالید ـ در آغوش گرفت و گریست:
- شنیدی دخترم؟ پدرت حرف زد. او روی پاهای خودش ایستاده.
فاطمه با گریه گفت:
- آری مادر، شنیدم.
سپس نگاهش را به سوی پدر چرخاند و ادامه داد:
- باورم نمی‌شد پدر، تو می‌تونی حرف بزنی؟ می‌تونی راه بری؟
پدربزرگ هوشنگ را در آغوش گرفت. صورت او را بوسید و گفت:
- خدا را شكر... تو شفا گرفتی.
مادربزرگ در حالی كه آرام می‌گریست، گفت:
- می دونستم كه در پیشگاه آقا، جایی برای ناامیدی نیست.
من با هزاران امید تو را دخیل حضرتش بستم.
سپس دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد و از ته دل خدا را شكر گفت.
هوشنگ جلو آمد، در برابر مادربزرگ زانو زد، دستهای او را گرفت و در حالی كه بر آن بوسه می‌زد گفت:
- هر چی هست از دعای خیر شما است.
مادربزرگ پیشانی هوشنگ را بوسید و گفت:
- وقتی همه دكترها جوابت كردند، وقتی از همه جا و همه كس ناامید شدم، به حرم رفتم. به جای تو كه سالها از ما، از مشهد و از امام دور شده بودی، زیارت كردیم و شفای تو را از امام خواستم. دلم شكست و سخت گریستم. در میان بغض و گریه خوابم برد. در خواب امام را دیدم كه به سوی من آمد. با خوشحالی از جا برخاستم. لبخندی زد و از من پرسید: چرا امیر به دیدن ما نمی‌آید؟ گفتم: امیر از مشهد رفته، ده سال است كه مقیم تهران شده. آقا گفت: به او بگو بیاید. گفتم: مریضه. دكترها جوابش كرده‌اند. آقا نگاه مهربانی به من انداخت و دوباره تأكید كرد: به او بگو بیاید. از خواب بیدار شدم. به خانه آمدم. اما درباره این موضوع با هیچ كس حرفی نزدم. بلافاصله با زهرا تماس گرفتم و از او خواستم تو را به مشهد بیاورد.
امیرهوشنگ گریست و گفت:
- چقدر بی وفا بودم مادر.
خان دایی جلو آمد. كنار مادربزرگ نشست و گفت:
- حالا حرف بزن. از خودت بگو. بگو چه بلایی سرت آمد؟ چطور شد كه به این روز افتادی؟
امیرهوشنگ نگاهی به پدربزرگ انداخت و گفت:
- همه چیز در یك لحظه اتفاق افتاد. وضو گرفته بودم و می‌خواستم به نماز بایستم، كه ناگهان سرم گیج رفت. همه چیز در برابر نگاهم تیره و تار شد. زانوانم خم شدند و بی اختیار به زمین افتادم. وقتی به هوش آمدم، در بیمارستان بودم. صدای دكتر را شنیدم كه به رضا می‌گفت:
- احتمال گسترش درد و از كار افتادن قوای حسی بدن زیاد است. باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد.
رضا جلو آمد. كنار مادربزرگ نشست و گفت:
- من مقدمات كار را فراهم كردم. اما هوشنگ با عمل جراحی مخالف بود.
هوشنگ خندید و گفت:
- همیشه از عمل می‌ترسیدم. فكر می‌كردم اگر به اتاق عمل بروم به حتم می‌میرم. بعد كه حالم بهتر شد، با خود گفتم حتماً تشخیص دكترها اشتباه بوده است.
زهرا گفت:
- اما تشخیص اشتباه نبوده است. یك هفته بعد دوباره سرگیجه و درد به سراغت آمد. یك روز صبح وقتی از خواب بیدار شدی، گلویت آنقدر ورم كرده بود كه نفس كشیدن برایت مشكل شده بود. بدنت فلج شد و دیگه نمی‌تونستی حرف بزنی.
هوشنگ نگاهش را به نگاه مهربان زهرا دوخت و گفت:
- تو خیلی زحمت كشیدی زهرا.
زهرا گفت:
- تو نمی‌تونستی نفس بكشی. دكترها گفتند باید گلویت را سوراخ كنند و گرنه با مسدود شدن كامل مجاری تنفسی مرگت حتمیه. وقتی مادر تماس گرفت و گفت خواب دیده و از ما خواست تو را به مشهد بیاوریم، خوشحال شدم و بلافاصله با كمك رضا اسباب سفر را مهیا كردیم. امروز هفت روز است كه در مشهد دخیل امامیم.
خان دایی كه تا آن لحظه ساكت نشسته بود و به حرف بقیه گوش می‌داد، سكوت را شكست و پرسید:
- آن نوری كه دیدی چه بود؟
هوشنگ نگاهش را به سمت دایی چرخاند و در حالی كه تبسمی شاد چهره‌اش را پر كرده بود، گفت:
- نور سبزی از پنجره اتاقم تابید و همه جا را روشن كرد.
شبحی از نور سبز را دیدم كه جلو می‌آمد و به اطراف گلاب می‌پاشید. تمامی فضای اتاق از بوی خوش عطر گلاب پر شده بود. آن شبح سبز وقتی به من رسید، ایستاد.
صدایی شنیدم كه گفت: برخیز، همه نگران تو هستند. گفتم: نمی‌توانم. پیش آمد و دستم را گرفت. مرا از جا بلند كرد و گفت: سعی كن. تو می‌توانی. به نور خیره شدم. تلاش كردم تا از پس آن منبع پر نور چهره صاحب صدا را ببینم. اما جز نور چیزی به چشم نمی‌آمد. به سمت نور دویدم. به پنجره رسیدم. تابش نور خورشید را بر صورتم حس كردم. بوی عطر و گلاب، فضا را آكنده بود. با ناباوری به خودم نگریستم. عجیب بود. من روی پاهای خودم ایستاده بودم. دستی بر گلویم كشیدم هیچ تورمی نداشت.
حیران و شگفت زده به بیرون دویدم و فریاد شادی سر دادم.
خان دایی سر را به سوی آسمان بلند كرد و گفت:
- خدا را شكر. این یك معجزه است.
زهرا گفت:
- معجزه دل شكسته مادربزرگ.
- هوشنگ دست مادربزرگ را بوسید و با گریه گفت:
- فدای دل شكسته‌ات مادر.
مادربزرگ سر هوشنگ را به آغوش گرفت و هر دو با هم گریستند.
خان دایی سینه‌ای صاف كرد و گفت:
- دل وقتی كه شكست، ارتباطش با خدا برقرار می‌شه. دل شكسته محاله كه جواب نگیره.
بعد در جایش جا به جا شد و با استدلال ادامه داد:
- خدا بیامرز پدرم می‌گفت از قدیمی‌ها شنیده بود كه در زمان سلطنت نادرشاه، مرد نابینایی برای شفا گرفتن متوسل امام رضا(ع) می‌شه و روزها و هفته‌ها به امید سلامتی، در حرم دخیل می‌شینه. اما مورد عنایت قرار نمی‌گیره و شفا پیدا نمی‌كنه. تا اینكه نادرشاه برای زیارت به حرم می‌آد و مرد را ریسمان در گردن و گریان پشت پنجره فولاد می‌بینه. از مرد می پرسه: چرا اینجا نشسته‌ای و علت گریه‌ات چیست؟
مرد با حالتی زار می‌گوید: دخیل بسته‌ام تا امام عنایتی كند و خدای بزرگ بینایی‌ام را به من باز گرداند.
نادر لحظه‌ای فكر می‌كند و سپس از مرد می‌پرسد: آیا مرا می‌شناسی؟ مرد می‌گوید: چگونه تو را بشناسم، در حالی كه نمی‌توانم چیزی را ببینم.
شاه با تحكم می‌گوید: من نادرم. اكنون به زیارت مشرف می‌شوم. چنانچه از زیارت برگردم و تو تا آن هنگام شفایت را نگرفته باشی. مطمئن باش جانت را خواهم گرفت.
این را می گوید و وارد حرم می‌شود. مرد بیچاره كه شنیدن نام نادر و اولتیماتوم او لرزه بر اندامش افكنده است، زار و پریشان بر زمین می‌افتد و با دلی شكسته و زار، شفایش را از امام طلب می‌كند.
ساعتی بعد وقتی نادر از زیارت برمی‌گردد، مرد را بینا و شفا یافته می‌بیند. از وی می‌پرسد: چگونه شفا گرفتی؟
مرد می‌گوید: با دل شكسته.
سپس توضیح می‌دهد: از تهدید تو ترسیدم. می‌دانستم حرفی را كه زده‌ای عمل خواهی كرد. دلم لرزید. از ترس بر خاك افتادم و با سوز دل خدا را صدا كردم. با دل شكسته از امام خواستم كه سوی چشمانم را به من بازگرداند. تا از تهدید تو درامان بمانم. امام پاسخ دل شكسته را خیلی زود داد و من بیناییم را بازیافتم. آنچه من در این چند روز كم داشتم، همانا دل شكسته بود و بس.
خان دایی دوباره بر پشتی تكیه داد و خطاب به مادربزرگ گفت:
- برای ما هم دعا كن خواهر.
صدای مؤذن برخاست. امیرهوشنگ آستین‌هایش را بالا زد. كنار حوض نشست و وضو ساخت. هنوز بوی خوش عطر گلاب رد فضای خانه جاری بود. 

نویسنده:حمید رضا سهیلی

منبع:http://www.aqrazavi.org



طبقه بندی: شفایافتگان،
برچسب ها: امام، امام رضا(ع)،
[ دوشنبه 21 شهریور 1390 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]
درباره وبلاگ

نظر سنجی
  • میزان صلوات شما برای شادی روح شهید رحیمی





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    حــــــــــــــــــــرم رضــــــــــــــــوی


    ضد گلوله
    Instagram